تبليغاتX
MTVideos
 
    

 Beim Ei wird’s schon schwierig


این مصاحبه مربوط میشه به پنج یا شش ماه پیش ... امیدواریم خوشتون بیاد. با تشکر از پروین جان برای ارسال این مطلب و همینطور از شهرزاد هم تشکر می کنیم برای ترجمه ی بی نقصشون.

          

دیتر بوهلن تعطیلاتش را در مایورکا می گذراند. او دوستدار مایورکاست. " من اینجا هر چیزی که می خواهم، دارم"، دیتر بوهلن 52 ساله این را می گوید در حالی که شریک زندگی اش در آلمان است. روزنامه مایورکا که خواهر خوانده روزنامه Rundschau است، میهمان یک گیلاس شراب از طرف این آهنگساز بود.  مصاحبه از Brigitte Kramer

- شما تعطیلاتتان را در Cala Ratjada می گذرانید. یک مکان تقریبا جوانانه. چه چیزی شما را به اینجا کشاند؟
- من سه بچه جوان دارم که پارتی می خواهند. و این نیاز هم در این سنین جوانی طبیعی است. آنها 16، 17 و 20 ساله هستند و در این سنین آدم می خواهد چیزهایی را تجربه کند.
- آنها شب ها چه ساعتی باید در خانه باشند؟
- آخر الان جشن است.
- در نیمه شب؟
- در 20 سالگی؟ دیگر نمی شود به کسی در این سن گفت که چه زمانی باید به خانه برگردد.
- نگران نمی شوید؟
- ما با هم هستیم. با بادی گاردها در بارها می نشینیم و لحظاتی عالی در دیسکوها داریم. اما من نمی خواهم درباره بچه هایم صحبت کنم.
- چون مسئله ای خصوصی است؟
- نه، اصلا ربطی به خصوصی بودن آن ندارد. اما فرض کنید برای آنها اتفاقی بیفتد، اینجا هم آدم های احمق زیادی هستند؟ هر کس در این جزیره زندگی می کند داستانی دارد.
- این روزها را چگونه سپری می کنید؟
- عصرها می رویم غذا می خوریم. بعد به پیست می رویم تا 5 صبح. حوالی ساعت 11 هم از خواب بلند می شویم.
- چیزی هم برای خوردن درست می کنید؟
- بله، چای. اما پختن تخم مرغ کمی مشکل است.
- پس آشپزخانه تان کثیف نمی شود.
- درست است. من مهمان بی دردسری هستم. شکایت نمی کنم و هیچ چیز را کثیف نمی کنم. بعضی از مردم هستند که اگر دستمال توالت سرجایش آویزان نباشد، شکایت می کنند. من این طور نیستم.
- ساعت 6 صبح خسته نیستید؟
- نه.
- پس شما آدم شب هستید؟
- آدم شب و روز. من 24 ساعته بیدار هستم. زندگی به سرعت می گذرد. پنج ساعت خواب هم کفایت می کند. اصلا هم کار مشکلی نیست.
- چه کسی برای شما یک سوپر استار است؟
- آدم باید یک چیز بخصوصی داشته باشد تا مردم فقط یک Hit او را خوب ندانند. یقینا رابی ویلیامز بهترین خواننده نیست.
- اما او یک سوپر استار است.
- یک سوپراستار کامل!
- دیگر چه کسی؟
- قدیمی ها. پیتر الکساندر یک سوپراستار است. همین طور Grönemeyer.
- اینکه همیشه از شما درباره حرف هایی که خودتان زده اید سوال می شود، شما را آزار می دهد؟
- نه. آدم باید همیشه یک چیز تازه ابداع کند. سخنانی که هستند دیگر کفایت نمی کنند، چون مدام چیزهای جدیدی اتفاق می افتد.
- وقتی تماشاچیان یک چیز تازه می خواهند، شما خودتان را مسئول می بینید؟
- آدم باید هر دو سال یک چیز جدید بیافریند. این دلیلش است که چرا بعضی ها این قدر موفق هستند. من هم می توانم مثل توماس آندرس در قزاقستان روی سن بروم و برای بار هزارم You're My Heart, You're My Soul را بخوانم. من نمی توانم چنین کنم. من می میرم. این کار توهینی به هوش من است. من الان روی کار موسیقی جدیدی کار می کنم. این یک تولید 20 میلیونی در زندگی دیتر بوهلن است. یک کار جدید است.
- شما به چه صورت سهیم هستید؟
- من هیچ وقت در پول سهیم نیستم. فقط با ایده شریکم. بقیه پول می پردازند، من فکر جدیدی ارائه می دهم. اگر این 20 میلیون مال من باشد، دیگر نمی توانم آزادانه فکر کنم و فکر می کنم در چنین شرایطی متوقف می شوم.
- ولی در آن صورت درباره هر موضوعی 2 بار فکر خواهید کرد.
- بله و شما می دانید که نخستین ایده بهترین ایده است. آدم نباید ترسی برای از دست دادن مال داشته باشد.
- قصه زندگی خودتان را نوشته اید؟
- این قصه معروفی است. پسر جوانی از Ostfriesland آرزوی این را دارد که موسیقی دان شود. روزی توماس آندرس را می شناسد، همه چیز خوب پیش نمی رود، یک تراژدی بی پایان. اما ناگهان مدرن تاکینگ، Feldbusch ، Naddel؟ هیجان زیادی اینجاست و می توان قصه های فراوانی از آن تعریف کرد؟ مردم شخصیت جدید نمی خواهند. آنها می خواهند Feldbusch ، Naddel و توماس آندرس را ببینند.
- یعنی هیچ رازی را فاش نکرده اید؟
- نه. مردم سرخورده می شدند اگر آن دقیقا همان چیزی نبود که آنها می شناسند. نه اینکه به نظر من مخاطبان باید تغییر کنند. آدم باید حس کند که مردم چه چیزی را می خواهند داشته باشند و همان را به آنها بدهد.
- آیا واقعا یک ورژن غیر رسمی از داستان زندگی تان هست؟
- هر روز می توانید در روزنامه بیلد آن را بخوانید.
- ورژن غیر رسمی را؟
- چی؟ نه. برای من تفاوتی بین رسمی و غیر رسمی نیست. زندگی من همان طوریست که آلمان آن را می شناسد. البته شاید با کمی اغراق. وقتی آدم در قالب یک مرد قدرتمند قرار می گیرد، پس باید همیشه یک فرد قدرتمند باقی بماند. برای این کار من می توانم 600 بار در را برای زنها باز نگه دارم و هر کیف خریدی را در خیابان برایشان ببرم. من همیشه یک مرد قوی باقی خواهم ماند.
- یعنی در این مورد هیچ قدرتی ندارید؟
- دقیقا.
- ولی شما در صدر اخبار قرار می گیرید؟
- مسخره ست. وکلای من بدون وقفه مشغول شکایت از روزنامه ها هستند. هر هفته 20 تا. ما هر دعوی را بعد از 4 یا 5 سال می بریم. یا اینکه گاهی هیچ چیز تغییر نمی کند.
- اما شما آلمان و آلمانی ها را دوست دارید؟
- بله.
- آیا این خصلت پنهان کاری مخصوص آلمانی ها نیست؟
- فکر نمی کنم. امسال در ساحل، این طور حس کردم که آلمانی ها در آنجا فوق العاده هستند. اگر چه آنجا خیلی گران است. وقتی یک خانواده در ساحل قرار می گیرد، یعنی مستقیما 20 یورو از جیب شان رفته است، برای تخت ها، برای چتر؟ چطور یک خانواده عادی به خودش اجازه این کار را می دهد؟ منظورم این است که 1500 به طور ناخالص، متوسط درآمد است! وقتی حتی من هم با دانستن اینکه فردا باید پول این تخت ها را بپردازم، رگ گردنم سریع می زند، نمی خواهم بدانم وضعیت برای یک خانواده نرمال چطور است.
- در بچگی به کجاها مسافرت رفته اید؟
- هیچ جا. والدین من یک شرکت داشتند. وقتی پدر از شرکت می رفت، شرکت از کار می افتاد. البته او این طور فکر می کرد. مادر من در دفتر بود. شاید سه یا چهار روز در ساحل Timmendorf با مادرم بوده ام، بیشتر نه.
- و نخستین مسافرت خودتان؟
- بله، آن موقع با دوست دخترم به مایورکا آمدم. آنجا یک Roller کرایه کردم که ترمز نداشت. چون از همه ارزان تر بود و بعد ما جزیره را کندوکاو کردیم. امسال دیگر این کار را نمی کنیم. فقط قصدمان پارتی است. بچه های من می خواهند پسران و دختران جوان را بشناسند.
- بچه هایتان طرفدار شما هستند؟
- نه، بزگترین دشمنانم هستند. آنها دائما از من انتقاد می کنند. در واقع همیشه نه می گویند. کتاب بنویسم؟ نه. Deutschland Sucht Den Superstar کار کنم؟ نه.
- آنها به شما می گویند که چه بپوشید؟
- به نظر آنها تقریبا همه چیز مزخرف است.
- این اقتضای سن شان است.
- احتمالا. " موهایت خیلی وحشتناک است. ژل بیشتری بزن!" یا " این مایو اصلا قشنگ نیست، چون زرد است." بعضی از مسائل را فقط از طریق بچه ها می توان فهمید. مثل مدها.
- وقتی خرید می روید به حرف بچه هایتان گوش می دهید؟
- من خرید نمی روم.
- چطور؟
- لباس های من در کارتن به دستم می رسد. از 20 سال پیش دیگر خرید نمی کنم. شرکت ها برایم جنس می فرستند. من نمی دانم این مارک ها چه هستند. هر چیزی را که دوست ندارم بچه هایم برمی دارند، اکثرشان اجناس خوبی هستند.
- شما چهره ای تبلیغ کننده هستید؟
- از این بهتر پیدا نمی کنند. من تمام روز در تلویزیون و بعد هم در روزنامه بیلد هستم. آنها هم می توانند خوشحال باشند. نمودارهای فروش به صورت عمودی به سمت بالا رشد می کند، مردم اجناس آنها را از قفسه ها بر می دارند. آنها هرگز نمی توانند این قدر سریع تولید کنند.
- این کار برای شما سرگیجه آور نیست؟
- نه. همین طوری است.
- تصور خوبی است.
- بله، اگر تمام شود، یعنی تمام شده است. اما من برای آن 20 سال صبر می کنم تا تمام شود. این پیش بینی را از سال 1983 برای من می کنند: سال بعد تمام می شود. اولین کار شماره یک ام را 1984 انجام دادم. بعد شرکت ضبط عقیده اش این بود: بله، الان وقت به آخر رسیدنش است.
- و شما آن را پذیرفتید؟
- نه. آنها می توانند هر عقیده ای که می خواهند داشته باشند. من خودم تصمیم می گیرم که چه وقت دیگر کار نکنم. اگر من الان کم کم استراحت کنم، قابل قبول خواهد بود. من الان 52 ساله هستم و 30 سال است که دارم کار می کنم. اما به نظر من تلویزیون شهوت انگیز است. من تلویزیون را دوست دارم. در آنجا می شود فوق العاده سریع تحرک داشت. اگر من الان به دیسکو بروم، مردم به من می گویند: " اِه، چیزی که تو آنجا گفتی به نظر من مزخرف بود." یک مرد به من گفت که در خانه اش روی کاناپه جیش کرده وقتی Deutschland Sucht Den Superstar را دیده و حرف های من را شنیده است. یا به نظرشان این حرف یا آن حرف من چه طور بود؟ هی! من 140 تا آهنگ وارد چارت ها کرده ام، موفق ترین آهنگساز همه دوران هستم. اما هیچ کس یکبار هم به من نگفته: به نظرم فوق العاده است که تو 800 تا Golden ساخته ای. نه، حرف های آشغال. این به نظر آنها فوق العاده است.
- این شما را ناراحت می کند؟
- نه. اگر این طوری است پس لابد همین طور است.
- این تفکر، آلمانی است.
- شما تصور منفی دارید. آنها فقط سیستم ارزشی متفاوتی دارند. برای آنها یک حرف مهم تر از یک آهنگ شماره یک است. اول باید این را در سرتان فرو کنید. بعد من همان حرف هایی را می زنم که به نظر آنها عالی است. قبلا هم بارها با آن ها برخورد کرده ام. مثل Echo، بامبی، فلان و بهمان. آن موقع هیچ کس چیزی نگفت. آنهایی که در خیابان بودند و من علاقه داشتم نظرشان را بدانم، اصلا درباره آن صحبت نکردند. توجه عموم است که تو را به سمت چیز دیگری می کشد. مردم آشغال واقعی می خواهند. کسی نمی تواند آدم ها را تغییر دهد

 

نوشته شده توسط بنیامین در Sun 18 Mar 2007 و ساعت 0:35 AM                            
 
 

 Auf dem Laufsteg für Doris Hartwich


                                           Auf dem Laufsteg für Doris Hartwich ...
                                              راه رفتن روی سکو برای دوریس هارت ویچ

دوریس هارت ویچ، تنها زن آلمانی که فقط در زمینه مد مردان کار می کند، امسال جشن بیست ساله شدن مارک خودش را جشن می گیرد. همین دلیل برای او کافیست که باز هم از افراد مشهور و سرشناس استفاده کند. آن هم در مراسم افتتاحیه سالن نمایش (Showroom) شرکت Brinkmann در CPD دوسلدورف.
سوم فوریه 2007 زمان برگزاری مراسم بود.Ingo Oschmann، Sven Ottke، Michael Roll، توماس آندرس و خیلی های دیگر، جدیدترین کلکسیون هارت ویچ را با راه رفتن معروف به Catwalk به نمایش گذاشتند. کلاه های مخملی و پالتوهای بلند در این مجموعه زیاد به چشم می آمد. آن طور که Sven Ottke گفت برای افراد مشهور مشکلی وجود نداشت. او فقط هر چه را که هارت ویچ طراحی کرده، پوشیده است: "او سلیقه من را می داند". توماس هم در لباس مد دوریس هارت ویچ احساس راحتی می کرد. برای او این بار اول نبود که روی چنین سکویی قرار می گیرد. خیلی از طرفداران قبلا هم او را به عنوان مدل در مزایده هایی که داشته، یا در Fanclub_Party ها دیده بودند، و حتی به شکل "حرفه ای" هم بر روی "سکوی زیبایی" قرار گرفته است. در اکتبر 1999 او در نمایش خیریه مد Fashion For Life در کلن شرکت کرد. آن زمان عواید حاصل به خانه Lebenshaus کلن تعلق گرفت که به حمایت مالی نیاز داشتند. پس تعجبی هم ندارد که بسیاری از افراد سرشناس در چنین مراسمی شرکت کرده بودند.
بیش از 500 مهمان ویژه در این مراسم افتتاحیه که مهم ترین قسمت آن شوی مد بود، شرکت کرده بودند. آنها از نقاط دور مختلفی به آنجا آمده بودند: حتی از چین، استرالیا و کانادا بازدیدکنندگانی آمده بودند. تعجبی هم ندارد که عبارت خوشامدگویی به 6 زبان گفته شد! بعد از خوشامدگویی برنامه ای جذاب در ادامه اجرا شد. اجرای آکروبات که سالن را غرق در تماشا کرد، بوفه پرنده که باعث لذت بردن تماشاچیان شد و میان پرده های جذاب موسیقی که مهمانان را سرگرم کرد. پایان آن مراسم را DJ Jay Age اجرا کرد. اما توماس نتوانست این اجرا را تماشا کند، چون او در همان شب با قطار سریع السیر به کوبلنز برگشت.

این هم از عکسهای این مراسم (برای دیدن این عکسها در اندازه ی واقعی روی انها کلیک چپ کنید)

Free Image Hosting at www.picturetrail.com Free Image Hosting at www.picturetrail.com Free Image Hosting at www.picturetrail.com Free Image Hosting at www.picturetrail.com Free Image Hosting at www.picturetrail.com Free Image Hosting at www.picturetrail.com
Free Image Hosting at www.picturetrail.com Free Image Hosting at www.picturetrail.com  Free Image Hosting at www.picturetrail.com Free Image Hosting at www.picturetrail.com

مطلب زیر هم در مورد دیتر هستش که پروین جان لطف کردن برای ما فرستادن و شهرزاد عزیز هم مثل همیشه زحمت ترجمه ی این مطلب رو به عهده گرفتن (دستشون درد نکنه)

                                         "Dieter Bohlen: "Ich bin absoluter Patriot
                                         دیتر بوهلن: " من یک وطن پرست واقعی هستم"

تهیه کننده موسیقی دیتر بوهلن بعد از 28 سال راجع به این موضوع فکر می کند که شرکت ضبط خود SonyBMG را ترک کند، او خودش در مصاحبه ای با Focus آن را مطرح کرد. او دیگر علاقه ای ندارد که "با چنین آدم هایی که اصلا اطلاعی از موسیقی ندارند، مجبوربه بحث درباره یک موضوع شود".
بوهلن وقتی از دست آنها خیلی عصبانی شد که او امسال هم آلبوم مشترک فینالیست های DSDS را تهیه نکرد و همزمان با آن با United به موفقیت دست یافت. "ما هشت بار Platin گرفتیم و 1.7 میلیون نسخه آلبوم فروختیم. در آن آلبوم فقط آهنگ های بوهلن با شعرهای بوهلن، موسیقی بوهلن، ساخته های بوهلن و بوهلن پشت پیانو بود، و آن موفق ترین آلبوم کل سال بود."
بوهلن بازهم به انتقاد می پردازد که کاندیداهای امروزی اصلا آن قدر پشتکار ندارد که او از خودش نشان می داده است. " من آن موقع ها نامه هایی از BMG دریافت کردم که دیگر حق ندارم چیزی برایشان بفرستم، چون آنها نمی توانند تحمل کنند که هر روز 3 آهنگ از من به دستشان برسد و آنها هم مدام دلیل بیاورند که چرا این آهنگ ها را رد کرده اند. چنین کارهایی را کاندیداهای امروزی دیگر انجام نمی دهند."
این غول پاپ باز هم خواهان پرداخت مالیات در آلمان است. بوهلن چنین می گوید" در بهشت های مالیات مثل سوئیس فقط مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها زندگی می کنند." " من نمی خواهم جنازه ام روی حصار آویزان بماند." به نظر بوهلن خیلی حیف است که همه افراد مشهور آلمان مالیاتشان را نمی پردازند. این نوع صرفه جویی مالیاتی ابدا مورد علاقه او نیست.
بوهلن به روزنامه های هر روزه نیازی ندارد. "خوبیش این است که می توان همه چیز را در اینترنت جست و جو کرد. در لیست Favorites ام رسانه ها را اضافه کرده ام."
حاضر جوابی او در Deutschland sucht den Superstar را هم نباید بیش از حد بزرگ کرد. برای نخستین برنامه در مایورکا 40 ساعت ضبط صورت گرفت که در نهایت فقط 20 دقیقه آن پخش شد. " اینکه در یک لحظه سه حرف مختلف به ذهن من می رسد بدیهی است. وگرنه من به درد این کار نمی خورم.". باز هم بوهلن تاکید کرد که او چهره ای است که روزنامه ها به وسیله او می توانند به تیراژهای بالا دست یابند. " افرادی هستند که روی عامه مردم موثر هستند. به نظر من اگر Kai Pflaume خودش را در بازار شهرداری آتش بزند، نهایتا عکس پشت جلد بیلد می شود."
درباره بعضی از کاندیداهای اخیر DSDS او "قبلا هرگز چنین چیزی را ندیده که چقدر زود بعضی از آنها خودشان را گم می کنند." بوهلن در ادامه می گوید: " بعضی از آنها تا به حال 4 بار اجرا داشته اند، خواندن متوسط داشته اند و حالا فکر می کنند که J.Lo هستند. دلم می خواهد چنین کسی را خفه کنم." کسی که رقابت امسال DSDS را می برد، از حالا برای بوهلن روشن است:" Lisa Bund نفر اول می شود. دوم و سوم گفتنش کمی سخت است. خودم نظرم به Francisca و مارک است. اما اینها فقط در صورتی است که هیچ اتفاق غیر قابل پیش بینی ای رخ دهد."
این خواننده سابق مدرن تاکینگ از داشتن برنامه خودش استقبال می کند." بالاخره باید چیز جدیدی در استعداد اصلی من، موسیقی، وجود داشته باشد. من چند فرم جدید تلویزیونی می نویسم و آن را به رئیس بخش سرگرمی RTL ، Tom Sänger نشان می دهم. او همیشه می خندد و می گوید: "هی! عالیست"، اما بعد این موضوع فراموش می شود. ولی تام می خواهد مرا نرنجاند. [...] مسلما من همه چیز را تحت کنترل دارم: یعنی تهیه کنندگی خودم و قالب هم از خودم. مشکل اینجاست که DSDS خیلی موفق است. اگر من الان کاری بکنم و به موفقیت نرسد، DSDS لطمه می خورد. یا اگر کارم بهتر باشد، شاید دیگر DSDS کار نکنم و این چیزی است که RTL نمی خواهد. مهم این است که آدم راجع به چیزی که حرف می زند، اطلاع داشته باشد."
ایرادی هم از Raab دیتر بوهلن آماده دارد. "کسی دیگر آن را تماشا نمی کند. برنامه رقابت ایالت ها (Bundesvision Song Contest) فقط 1.9 میلیون بیننده داشت.
بر طبق این حرف رایج که بوهلن همیشه خودش را " مسخره مردم" می کند، او چنین عقیده ای ندارد. " من دائما فقط این را می شنوم: بوهلن برای موفقیت هر کاری می کند. درست است که بعضی از حرف های من شدید و تند است، اما Pocher، راب و Schmidt ، آنها چه حرف هایی می زنند؟! اما هیچ کس به آنها چیزی نمی گوید. فقط من کسی هستم که می توانند به من پیله کنند."

ترجمه : شهرزاد



نوشته شده توسط بنیامین در Fri 9 Mar 2007 و ساعت 9:3 PM                            
 
 

 Die 18. TA Fanclub-Party in Koblenz (Part 02) TA-Online


این هم پارت دوم گزارش Fanclub-Party ... حالا فقط سوال و جواب ها مونده!!!

                      

در آغاز کنسرت،توماس تنها روی سن آمد و بار دیگر با خوشحالی با گفتن "عصر بخیر!" "ما قبلا هم همدیگر را دیده بودیم." به همه خوشامد گفت و در حالیکه روی سن بود و دکور فورا در حال تغییر بود، به صورت گذرا پرسید:"چیزی خوردید،خوشمزه بود؟مثانه تان خالی هست؟هنوز کسی تشنه است؟؟؟" او با یک نگاه به کاغذهای نت فراوانی که در روی پیانو قرار داشت با تعجب پرسید:" اینها که این Broch Hausen اینجا گذاشته چه هستند؟مسلما برای من نیستند. مثل یک کتاب می ماند. فقط این قطعه که اینجاست، حداقل دو روز طول می کشد!!
در حالیکه او چهارپایه ی شفاف و بلندش را به کنار پیانو می کشید،مختصرا توضیح داد که فکر نمی کند خیلی کوچک است، اما اگر قفسه ی سینه موقع نشستن تحت فشار نباشد، بهتر می توان خواند و دقیقا برای مرتفع کردن جای نشستن او این چهارپایه را ترجیح می دهد. او با یک آه عمیق که تقریبا همه تماشاچیان را به خنده انداخت، پشت پیانو نشست و گفت: "خب، الان من کم و بیش در محل کارم هستم..."
اما خیلی خنده دار بود وقتی که بار دیگر توماس، این همسر و پدر دلسوز، پرسید: " الکساندر، مادرت چه کار می کند؟" جواب کوتاه و موثر از یک بچه که احتمالا بی صبری عموم را درک کرده بود:" او نشسته!". توماس در جواب: " بسیار خب، مادر نشسته است، تو نشسته ای..." توماس همچنان می توانست سخنرانی بی ربطش را ادامه دهد که کلودیا حرفش را قطع کرد:" ما آماده هم بودیم!!!" وقتی الکساندر هم به شکلی متقاعد کننده آمادگی خودش و عروسک کوچکش را ابراز کرد، تماشاچیان بلند خندیدند و دیگر برای توماس کار دیگری نمانده بود، جز اینکه شروع کند.
او توضیح داد که مدت زیادی فکر کرده که امروز عصر چه آهنگ هایی را باید اجرا کند. اجرایی همانند اجرایش در Moseltanzpalast را نمی شود هر سال تکرار کرد. بنابراین او دنبال چیزی می گشت که بتوان آن را روی این سن کوچک انجام داد. موسیقی از بچگی برای او چیز بسیار مهمی بوده و او خیلی زود فهمید که می خواهد روزی موسیقی دان شود. بنابراین او برای این بعد از ظهر  آهنگ هایی را انتخاب کرد که در 20-25 سال پیش با علاقه زیاد و فقط برای خودش در خانه گوش می کرده، فقط برای غرق شدن در رویا، خواندن و نواختن.
بالاخره اولین طنین های یک Medley از آهنگ های I'm Gonna Have A Sweet Life ، I Write This Song و Just Dream به گوش رسید. احتمالا حال و احوال همه یک جورهایی مثل احساس ما بود: تکیه دهیم و لذت ببریم!!!!
بعد از ذکر یک "تذکر در مورد پذیرایی!" که چیزی برای نوشیدن بد نخواهد بود، توماس به آهنگ بعدی رفت. لحظات زیادی در زندگی وجود دارند که باعث تکان خوردن چشمگیر کسی می شوند. او یک آهنگ قدیمی را به یاد آورد که هرگز به او مربوط نمی شده، اما شدیدا او را تحت تاثیر قرار داده است. موضوع آهنگ درباره خانواده ای است که از هم جدا می شوند و بچه هایی که معمولا تمام بار غصه ها را به دوش می کشند. اسم آهنگ Sunday Father بود و توماس اعتراف کرد که هنوز هم با شنیدن این آهنگ قلبش می تپد. اگرچه خوشبختانه چنین ماجرایی هرگز برایش رخ نداده است.
این آهنگ نیز ملایم بود و از نظر متن تفکر برانگیز، بالاخره در میان 600 نفر جمعیت حاضر در سالن یقینا یک یا چند نفری بودند که این ماجرا در زندگی شان رخ داده بود. توماس این بار هم خیلی عالی فهمید که صدایش را طوری تنظیم کند که احساسات آهنگ را به خوبی منتقل کند. پشت سرمان صدای پچ پچ کسی را شنیدیم که می گفت:" خدای من، احساس می کنم صدایش سال به سال بهتر می شود!"
در همین اثنا، توماس توسط یک خانم پذیرایی کننده از "هلاک شدن از تشنگی" نجات یافت. اما وقتی نگاهش به قرص افتاد فریاد زد:" آه... سم! می خواهند مرا با آب خالص مسموم کنند!" خدا را شکر که او موضوع بهتری پیدا کرد. (-;  !
آهنگ بعدی هم از زندگی نشأت گرفته بود. توماس توضیح داد که موضوع این آهنگ درباره ی فراز و نشیبهای زندگی است و اینکه انسان باید با مشکلات مقابله کند و نباید فورا تسلیم شود. بعد آهنگ "Looks like we made it." ، که طبق بیان خود توماس، خیلی به آن علاقه دارد.
وقتی آخرین طنین ها خاموش شدند، توماس تماشاچیان را آماده می کرد که کمی به او کمک کنند." می توانیم آهنگی را با هم بخوانیم..." او شروع به نواختن ناشیانه با پیانو کرد و خواند: "جوجه کوچولو... تنهایی رفت..." در حالیکه همه ی سالن می خندیدند و هیچ کس اطلاعی نداشت که توماس واقعا چه برنامه ای دارد. با لبخندی به پهنای صورت، توماس از همه پرسید :" کدامیک از شما می تواند خوب سوت بزند؟ " اما جوابی که گرفت سکوت مطلق بود. فقط الکساندر با صدای بلند درخواست کرد که مامان و بابا هم باید سوت بزنند. البته او بعد گفت که شوخی کرده و اصلا بلد نیست سوت بزند، چون هنوز به اندازه ی کافی پنیر نخورده است. یقینا آنجا ما تنها کسانی نبودیم که ارتباط میان پنیر و سوت زدن را درست نمی فهمیدیم، برای همین توماس یک ماجرای خنده دار از بچگی تعریف کرد." قبلا کسی برای شما هم چنین چیزی تعریف کرده؟ من فقط می توانم به شما بگویم که چرا چنین چیزی برای من تعریف کردند. چون من اصلا پنیر نمی خوردم. از پنیر متنفرم و احتمالا والدینم فکر می کردند که من این قدر احمقم و به من گفتند اگر می خواهم سوت زدن یاد بگیرم، باید پنیر بخورم." تفسیر او از این مطلب در آن روز: "من می توانم سوت بزنم، اما هنوز هم پنیر نمی خورم!! بنابراین حساب آنها درست از آب درنیامد!"
" اما از میان شما چه کسی می تواند سوت بزند؟ Mausi ؟!!!" در آن لحظه فقط یک "نه!" سرشار از ترس و وحشت از Mausi به گوش رسید که توماس از این حرف این حرف این طور ادعا کرد که کسی که اسمش Mausi است باید بتواند سوت بزند.... " Mausi در دردسر ". توضیح روشن و قانع کننده را هم به عهده ی Mausi و هم بقیه ی طرفداران گذاشت. در عوض او کوشید که طرفداران را به شکلی دیگر به این کار جذب کند :"یعنی اینجا هیچ کس نیست که سوت بزند؟هیچ کس بلد نیست سوت بزند؟ منظورم سوت کاملا عادی است نه اینکه مجبور شوید زور بزنید!" او همین طوری آهنگی را با سوت زد و همه ی سالن با پراکندگی و ناهماهنگی با او سوت زدند. او می خواست سوت بزند و تماشاچیان هم باید از او تقلید می کردند.
چند لحظه ای گذشت و خیلی خنده دار شده بود. چون در واقع همه همان کاری را می کردند که او می خواست. در پایان کمتر کسی توانست جلوی خنده اش را بگیرد و توماس هم با جدیت تمام گفت که با حدود 600 نفر آدم انگار در قفس پرندگان بوده، مثل این حرف " قناری های این دنیا با هم هماهنگ می شوند!" 
ما هم خیلی لذت بردیم... این قدر هم آهنگ را قشنگ با سوت همراهی نکرده بودیم. (-;
این دفعه توماس پیشنهاد کرد که همگی با هم آهنگ را بخوانیم. اما قبل از آن باید با گفتن چیزی خودش را سبک می کرد: " باید بگویم که این یک آهنگ خاص است که من در شب عروسی مان آن را خوانده ام. من برای کلودیا Can't Smile Without You را خواندم. این آهنگ فوق العاده قشنگ است و در میان چند نسل همچنان زنده است. به نظر من مهم ترین چیز این است که انسان ها بتوانند با هم بخندند و بتوانند با همدیگر تفریح کنند و لذت ببرند. و به نظر من عالی است که شما همیشه اینجا هستید و نزد من می آیید، و اینکه ما همگی تا جایی که می توانیم با هم می خندیم. متشکرم!"
او شروع به نواختن اولین قسمت های آهنگ کرد و تماشاچیان فورا با هیجان و با سوت های ناهماهنگ شروع به همراهی او کردند. حالا توماس واقعا می خواست بخواند، اما چون از ته دل خندید فقط توانست دو کلمه اول آهنگ را بخواند، او دوباره سعی کرد و چند کلمه دیگر را هم گفت و کمی قبل از رسیدن به قسمت اصلی آهنگ توقف کرد. بعد پرسید:" حالا می دانید موضوع چیست؟" که با این سوال باز هم کل سالن شروع به زدن سوت های ناهماهنگ کردند. بعد دیگر واقعا آهنگ شروع شد و اگرچه خیلی ها واقعا متن آن را نمی شناختند و آهنگ هم دائما با خنده های بلند قطع می شد، بالاخره آهنگ اصلی Can't Smile Without You اجرا شد!
با گفتن این حرف ها: "بار دیگر تمرین می کنیم، شما و من!" توماس به آهنگ بعدی رفت. در واقع ما فقط نیاز به شنیدن چند ثانیه اول آهنگ از پیانو داشتیم تا بتوانیم آهنگ Mandy را تشخیص بدهیم. توماس هم به شوخی گفت که نمی داند Manilow این آهنگ را از روی او خوانده است یا برعکس." به عقیده من، یک پیانو، اما بدون Mandy ، این یعنی امروز یک چیزی غیر عادی و مسخره است." آهنگ قدیمی و شناخته شده، اما همیشه زیبای Mandy در ادامه، اجرا شد.
وقتی فریادهای "دوباره" فروکش کرد، برای قسمت دوم کنسرت، توماس از نوازندگان و خوانندگان همراه خود درخواست کرد که برای همراهی او روی سن بیایند. او جایی در کنار پیانو برای مدیر کارهای موسیقی اش Achim Brochhausen باز کرد. که البته او هم همان طور که انتظار می رفت، چهارپایه خودش را همراه آورده بود، توماس با این سخنان کار او را تایید کرد: " صندلی خارق العاده من.... آخیم به شدت از آن متنفر است. ولی خب، تفاوت های سلیقه ای عادی است". Johannes Andre پشت گیتار جا گرفت.بعد هم Dirko Juchem پشت ساکسفون و Tammy Sperlich و Alexa Phazer هم توماس را با خواندن همراهی کردند. البته در مجموع روی این سن کوچک یک مقدار جا تنگ بود و واقعا همه به هم فشرده قرار داشتند. آخیم با چابکی دست به سمت دکمه ها برد و به عنوان اولین آهنگ، All Around The World را اجرا کرد که واقعا طنین خیلی قشنگ و رویایی داشت.
حالا توماس باز هم یک ایده غیر عادی به ذهنش رسید. در واقع این کار بی ادبی است که کسی در چنین مراسمی با گوشی موبایلش ور برود. اما این مرتبه توماس خودش از ما خواست که به بهترین دوستانمان زنگ بزنیم تا آنها هم سهمی از این پارتی داشته باشند. وقتی همه زنگ زدند، او با صدای بلند داد زد:" سلااااام م م!!!... حالا شما همگی برای دوستانتان YMHYMS را بخوانید. خوب است، نه؟" و بعد توماس شروع به خواندن کرد و همه او را همراهی کردند... (آخیم هم با پیانو همراهی می کرد). وقتی خواندن ما تمام شد، توماس گفت:" خب، این طوری آنها هم در بعد از ظهر ما شریک شدند و حالا می توانید دوباره گوشی هایتان را خاموش کنید. و حالا برای شما You're My Heart, You're My Soul!"
مدتی بعد تشویق های فراوان و فریادهای "توماس، توماس" طنین انداز شد. ناگهان صدای بلند و عجیب و غریبی از میکروفن بلند شد که توماس با خنده گفت:" این اصلا بد نیست، چون برای هر اشتباه تکنیکی امروز، 100 یورو کمتر به حسابم گذاشته می شود". به عنوان آهنگ بعدی، توماس Sweet Dreams را خواند. اینجا هم او تماشاچیان را شریک کرد، چون تا حدودی هم گذاشت ما بخوانیم و این کار لبخند را به لب عده ای آورد. بلافاصله در ادامه آن آهنگ Cheri Cheri Lady آمد، که صادقانه بگوییم فورا از روی اولین قسمت های آهنگ قابل تشخیص نبود. همیشه شنیدن آهنگ های شناخته شده و قدیمی به شکلی متفاوت جذاب است. با نگاهی به روی سن می شد فهمید که چطور همه عوامل از این اجرا لذت می برند و بهترین هایی که در چنته داشتند، رو کرده اند. آخیم با چنان سعی و جدیتی به دکمه ها ضربه می زد که گاهی به نظرمان می رسید نوشیدنی روی پیانو از داخل ظرف بیرون می ریزد. اینکه نظر تماشاچیان تا چه حد مثبت بود را تشویق های بلند وممتد نشان داد. وقتی این آهنگ کم کم به پایان رسید، توماس گفت: " حالا به یک شعر آمریکایی می رسیم. یک آهنگ عالی با معنی فوق العاده. این آهنگ در اصل توسط Bette Midler خوانده شده و موضوع آن این است که در پایان روز امید نمی میرد و همیشه ادامه ای وجود خواهد داشت و وقتی انسان فکر می کند دیگر ادامه ای در کار نیست، چیزی وجود دارد که باعث ادامه یافتن شود". آهنگی که شنیدیم واقعا گوش نواز بود. توماس به همراه Tammy و Alexa کاملا غرق در The Rose بود و ما آرزو می کردیم که این آهنگ هیچ وقت به پایان نرسد!!!
بعد از این آهنگ توماس به قسمتی رسید که بلا ما را با آن در Zweibrücken شگفت زده کرده بود و باعث لذت فراوان ما شده بود. توماس این آهنگ را با عنوان" لذت بردنی" اعلام کرده و عقیده داشت که او این آهنگ را نه می تواند بنوازد و نه با آن برقصد. " موقع نواختن انگشتانم و هنگام رقصیدن پاهایم به هم گره می خورد." بنابراین او می خواست آهنگ Jump shout Boogie را برایمان بخواند. اگر از تنگی جا روی سن صرف نظر کنیم، باید بگوییم که رقص ها کاملا موفقیت آمیز بود... فقط این باعث عصبانیت عده ی زیادی شد که عکس می گرفتند. ( نمی شود یک نفر این مرد را روی سن ثابت نگه دارد؟) در هر حال این آهنگ هم بسیار دلنشین بود! وقتی یکی از نوازندگان کمی تکنوازی کرد، کل سالن به هیجان آمد. همه سوت و دست می زدند و تقاضای اجرای مجدد می کردند. تشوق ها پایان نمی یافت... برای همین توماس در پاسخ فقط گفت: " من وقت دارم...! می توانیم به جای امشب فردا بخوابیم!!...بله،هنوز دارم. اما باید باز هم پشت پیانو بنشینم و باید چهارپایه ی خودم را با طراحی فوق العاده اش مجددا آنجا قرار دهم."
توماس همان موقع از صمیم قلب از نوازندگانش و دو دختر تشکر کرد که Tammy تقریبا وحشت زده پرسید آیا اکنون واقعا باید برود؟!
توماس بار دیگر پشت پیانو جا گرقت و گفت :"اوه، واقعا زیبا بود،اما خیلی خیلی طولانی بود. پارتی فقط یکبار در سال است و بودن با شما برای من بسیار لذت بخش است. فقط می توانم از همه ی شما تشکر کنم که اینجایید و این قدر به تعداد زیاد آمده اید. این به من ثابت می کند و نشان می دهد که ما یک گروه خوب هستیم، مثل یک خانواده ی بزرگ. هر سال به خاطر این مراسم خوشحال هستم وهمیشه امیدوارم حال همه ی شما خوب باشد."
متاسفانه این روز هم واقعا به پایان رسید. با آهنگ"It's just another new year's eve." توماس از ما خداحافظی کرد و اضافه کرد که این آهنگ شب سال نو برای خودش است. آهنگی درباره ی آخرین روز سال- نه کمتر و نه بیشتر- می توان با حسرت به گذشته نگاه کرد یا اینکه به چیزهای مثبتی فکر کرد که آن سال به همراه آورده است. بعد از اینکه گلهایش را جمع کرد لحظاتی بعد در میان فریادهای تشویق بسیار بلند سن را ترک کرد. 
برای ما یک روز پرکار و فشرده اما عالی کم کم به پایان رسید! ما هم می خواهیم بگوییم که این بار هم بسیار زیبا بود که همگی با هم تفریح کردیم و از این کنسرت عالی نهایت لذت را بردیم. وقتی برای دیکران درباره ی این پارتی تعریف می کنیم اکثرا فقط حیرت می کنند و می فهمند که چه رویداد خاص و خارق العاده ای است که اینجا سال به سال برای ما رخ می دهد.
بار دیگر از صمیم قلب از همه ی کسانی که برای برگزاری مراسم زحمت کشیدند تشکر می کنیم که امسال هم برای ما امکان تجربه ی یک روز عالی دیگر را فراهم کردند. از توماس و کلودیا، گویدو و همه ی همکارانش، از آخیم، یوهانس، Dirko، Alexa و Tammy و همکاران KUFA ...
توماس، کلودیا و گویدو هنوز آزاد نبودند، چرا که هنوز برای آنها برنامه ی شام مشترک با برنده ی قرعه وجود داشت. ما هم هنگام صرف غذا و مشروب این روز را مرور کردیم و به شدت خسته به رختخواب رفتیم.
ما از حالا برای سال بعد خوشحالیم!!!  


ترجمه : شهرزاد
Source : TAO

نوشته شده توسط بنیامین در Thu 22 Feb 2007 و ساعت 2:49 PM                            
 
 


     
Menu
Home Page
Email Me
Video List
Archive
 
Archive
آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

Link Partners
ThomasAnders Ali
Thomas Anders Voice
MT Will Survive
Anti Filter
Dictionary
Computer Learning
Shiraz City

Counter

Online User:
Total View: