اگرچه چند ماهی گذشته، اما یقینا به یاد دارید که توماس همراه با شرکت Riedenschild GmbH ساعت مدل Chrono را برای Thomas Anders Collection خود طراحی کرد. کل مجموعه محدود به 299 قطعه بود و اولین مدل یعنی شماره یک آن، که توماس آن را در Wetten dass هم دست کرده بود، در مارس امسال از طریق مزایده خیریه Ebay به نفع پروژه بچه ها Die Arche به فروش گذاشته شد.
متاسفانه تا امروز موقعیتی پیش نیامد که توماس بتواند شخصا چک را به Die Arche بدهد، چرا که برنامه ملاقات های او در هفته ها و ماه های اخیر کاملا پر بود. اما از اتفاق، در 8 نوامبر مراسم اهدای "فرمان طلایی" در برلین اجرا می شد. طبیعتا توماس باز هم دعوت شده بود و بنابراین به همکاران Arche(آرشه) قول داد که در هر شرایطی در بعدازظهر به مدت کوتاهی نزد آنها می رود و چک 2000 یورویی را تقدیم خواهد کرد.
همان طور که وعده داده بود، عمل کرد... من هم بعد از ظهر چهارشنبه به سمت Arche به راه افتادم تا برای شما مقداری عکس و اطلاعات جمع آوری کنم. وقتی حوالی ساعت 14:30 به ساختمان Arche رسیدم، اولین عکاس ها و فیلم برداران آنجا بودند. زیاد طول نکشید و توماس هم به همراه الیور ولف (مدیر بازرگانی شرکت Riedenschild GmbH) آمد تا بالاخره چکی را که مدتها قبل قولش را داده بود، به آنها تقدیم کند. اول از همه احوال پرسی کوتاهی میان دو همکار Arche انجام شد و بعد هم سریعا دکور عالی برای مراسم اهدا آماده شد. در سالن کناری ساختمان هم دیوار سفید تزئین شده بسیار زیبایی با نام Die Arche وجود داشت که پس زمینه ای بی عیب و نقص را برای اهدای چک فراهم می کرد. در کنار مصاحبه های کوچک، توماس همان طور که همه او را می شناسند، برای عکس های مختلف آماده شد و همه سوالاتی که پرسیده می شد، جواب داد. تعدادی از بچه ها به شدت هیجان زده بودند. یکی به خاطر اینکه توماس را شناخته بودند و نمی توانستند باور کنند که او در خانه "آنها" مهمان است و دیگر به خاطر اینکه آنها چک او را کشف کرده بودند و فورا پرسیدند که چه وقت و کجا می توانند آن را خرج کنند ;-)
با وجود برنامه فشرده به خاطر اینکه اهدای " فرمان طلایی" باید در ساعت 17 آغاز می شد، توماس در پایان بخش رسانه ای وقت گذاشت و برای یک گفت و گوی کوچک با دو همکار Arche در یک اتاق کوچک مطلوب نشست که البته درب آن بسته نشده بود. آنچه که آن گفتگو را جذاب کرد می توانید در اینجا بخوانید :-) قبل از اینکه گفتگو آغاز شود، تعدادی از بچه ها به اتاق هجوم آوردند و یک امضای شخصی از توماس گرفتند. حتی در اینجا هم او وقت زیادی گذاشت و هر کس که می خواست می توانست برگه خود را یا به عبارت بهتر کارت امضا شده خود را به خانه ببرد و آن را به خانواده یا دوستان نشان دهد. بعد از اینکه همه جا کمی آرام تر شد، گفتگوهای کوتاه آغاز شد و در میان آنها موضوعاتی مثل ظلم در میان کودکان، بیکاری و فقر کودکان و همین طور مسائل سیاسی یا رسانه ای یا حتی در این باره که چگونه همکاران Arche سعی می کنند تقریبا 400 بچه "خود" را در مسیر درست بیندازند.
در این میان، مدام بچه ها جلو می آمدند تا شیرینی ها را از بشقاب ها کش بروند، محبت دو همکار Arche را جذب کنند یا اینکه به میان گفت و گو بپرند و برای یک لحظه توجه همه را به سمت خودشان جلب کنند ;-) یکی از کارمندان Arche هم به جلو نگاه کرد و وقتی توماس را شناخت کاملا خودش را گم کرد. کمی هیجان زده اما خیلی مودبانه از توماس درخواست یک لطف کوچولو کرد.
آقای Sch: سلام آقای آندرس. من کسی را می شناسم که طرفدار بزرگ شماست.
توماس: خوشحالم.
آقای Sch:... یک آقایی به اسم J. توماس J . یعنی اگر من برایش تعریف کنم که شما امروز اینجا بودید، هرگز حرفم را باور نخواهد کرد. ( برای مدت کوتاهی رفت که یک برگه کاغذ بیاورد تا توماس بتواند روی آن بنویسد.)
توماس: من یک عکس همراهم دارم. (حالا جست و جوی شدید برای ماژیک آغاز شد ;-) ) اسمش توماس است؟ بسیار خب، پس از طرف توماس برای توماس.
آقای Sch: باید بعدا به او زنگ بزنم. حتما غش می کند. خودم هم هنوز باورم نمی شود، دارم دیوانه می شوم، باور نمی کنم... خیلی خیلی ممنونم...عالی بود...مرسی.
به نظر من چیزی که الان در پی می آید هم خیلی باعث خنده در این روز شد. چون در Arche یک دختر جوان به اسم Mandy هست که خیلی رک، حاضرجواب و بی رودربایستی است. این مندی با هول زیاد کنار در ایستاده بود و می خواست هر طوری هست به توماس چیزی بگوید ;-)
مندی: خیلی کوتاهه، خیلی کوتاهه... تو مرد دیتر بوهلن هستی؟ همان مردی؟ ( در اینجا او شروع به خواندن Cheri Cheri Lady کرد یا بهتر بگویم حداقل سعی خودش را کرد و توماس بسیار لذت برد.) می توانم چندتا امضا برای دوستانم داشته باشم؟
توماس: پس لطفا به من کاغذ بده.
مندی: لطفا یک امضا برای ناتاشا...همین طور بهترین سلام های من به بهترین دوست تو. هنوز هم می خوانی؟
توماس: خب، فعلا که اینجا نشسته ام و در حال حاضر نمی خوانم ;-)
مندی: حال آن دیتر بوهلن چطور است؟
توماس: خبر ندارم.
مندی: هنوز هم به او وابسته ای؟
توماس: نه، نه.
مندی: چرا دیگر با او کار نمی کنی؟
توماس: آن موقع زمان دیگری بود. آن موقع مال قبل هاست. تو قبلا چه کارهایی کرده ای؟
مندی: قبلا من اصلا به دنیا نیامده بودم (خنده جمع) من در مهد کودک بودم، بازی می کردم و از این جور کارها. قبلا می توانستید آن مرد را تحمل کنید؟
توماس: بله!
مندی: و چرا حالا دیگر نمی توانید؟
توماس: می دانی، گاهی وقتها چیزهایی در زندگی اتفاق می افتد که گاهی دیگر نمی شود... (مندی اصلا اجازه نداد توماس عذر و بهانه بیاورد و فورا سوال بعدی را آماده داشت ;-) )
مندی: آن مرد چه کار می کند؟
توماس: تو برو به تلویزیون به عنوام سرپرست نویسندگان یک Talkshow;-)
به نظر همکاران آرشه این گفت و گو کم کم ناخوشایند می شد و آنها سعی کردند از مندی با گفتن "خداحافظ عزیز!!!" خداحافظی کنند که اصلا با موفقیت همراه نبود :-) بعد از اینکه او در راه بیرون رفتن بود ناگهان چیز دیگری به ذهنش رسید و فورا باز آنجا ظاهر شد ;-)
مندی: من یک امضای دیگر هم برای دوستم سارا می خواهم و می توانم لطفا یک عکس امضا شده هم داشته باشم؟ برای پدرم. پدرم طرفدار آن مرد و شماست.
توماس: واقغا؟
مندی: بله، واقعا.
توماس: اسم کوچک پدرت چیست؟
مندی: Olaf ... ( او بلند و واضح هجی می کند O-L-A-F)
توماس: کم آوردم. به این سرعت خودم نمی فهمیدم. و حالا چه چیزی باید این رو بنویسم؟
مندی: صبر کن، صبر کن... ممکن است ناتاشا و سارا هم یکی از اینها داشته باشند؟ آنها هم ارجینالش را می خواهند.
توماس: این قدر زیاد همراهم نیست.
مندی: من هم عکس را نشان نمی دهم. قایمشان می کنم و لام تا کام حرفی نمی زنم :-)
توماس: تو لام تا کام حرف نمی زنی؟ خب در آن صورت من از تعجب شاخ درمی آورم.
مندی: خب، یکی برای سارا و یکی هم برای ناتاشا.
توماس: یواش تر. من کمی از تو پیرترم و این قدر سریع نمی توانم. این یکی مال کی بود؟
مندی: برای سارا. (همکار آرشه خودش را وسط می اندازد و Sarah را هجی می کند) خودش می داند.
توماس: خب، بفرما.
مندی: درست است. و حالا یکی هم برای خودم و بعد تا آخر روز دست از سرت برمی دارم.
توماس: هنوز به اینجا نرسیده ام. خب....برای مندی، با Y؟
مندی: M-A-N-D-Y
توماس: خیلی عالیست که این قدر خوب می توانی هجی کنی. بفرما.
مندی: متشکرم.... (و می رود :-) )
در انتهای این گفت و گوی دوستانه دختر کوچک دیگری جلو آمد که قبلا توماس را در تلویزیون یا جای دیگری ندیده بود و اصلا او را نمی شناخت. به نظر توماس این موضوع اصلا هم ناخوشایند نبود، چرا که آن دختر هم اصلا گروه مخاطب او نبود. توماس پرسید که او دوست دارد چه موزیکی گوش کند که او پاسخ داد خودش گیتار و پیانو می نوازد.
و دیگر برای توماس زمان زیادی نمانده بود. چرا که اهدای "فرمان طلایی" تقریبا یک ساعت و نیم دیگر جزو برنامه بود. او از همه خداحافظی کرد و همکاران آرشه بار دیگر از صمیم قلب برای آمدنش و برای چک از او تشکر کردند.