سلام به همگی ... خیلی وقته که هیچ خبر جدیدی نیست. به همین دلیل تصمیم گرفتم یکی از مصاحبه های قدیمی توماس رو بزارم. شخصا از این مصاحبه خیلی خوشم میاد . چون توماس حرف های قشنگی در مورد اعتقادات مذهبی , دوستی و در مورد چگونگی رفتار و انتظاراتش از الکساندر (پسرش) میزنه. امیدوارم شما هم از این مصاحبه لذت ببرید. راستی قصد دارم قسمت اهنگهای درخواستی رو هم فعال کنم. ممنون می شم اگر نظر و پیشنهادتون رو در این رابطه بنویسید.
توماس اندرس ستاره پاپ صد میلیون نسخه ای و خواننده ی مدرن تاکینگ. او به موفق ترین پاپ دو نفره ی المان در همه زمانها تعلق دارد. خواننده مدرن تاکینگ توماس اندرس به اتفاق تهیه کننده و اهنگساز دیتر بوهلن در سطح جهانی بیش از 100 میلیون نسخه و یا به عبارتی سی دی فروخته است. در یک ردیف در کنار هم مسافتی حدود 15000 کیلومتر Golden Platin Doubleplatin می شود. مدرن تاکینگ به همین منظور بیشتر از 500 عدد از انواع را دریافت کرده است. بنابراین توماس اندرس به ده نفر از موفق ترین خواننده ها در سطح جهانی تعلق دارد. از سال 2000 که او حدود 40 سالگی بود دوباره متاهل و پدر یک پسر کوچک است.
توماس اندرس شما کار موسیقی را خیلی زود شروع کردید و از بچگی امادگی داشتید که یک ستاره شوید. حالا خودتان یک پسر کوچک دارید چه چیزی برای او میخوانید؟ توماس : وقتی زن من دیگر نمی داند چه کاری انجام دهد به من می گوید :"لطفا این کوچولو را بگیر او بسیار خسته است اما نمی خواهد بخوابد". من نمیدانم دلیل این موضوع چیست ولی همه ی بچه های کوچک در برابر به خواب رفتن مقاوت می کنند مثل شیطان در برابر اب مقدس.! بعد من همیشه ترانه ی Bi Ba Butzelmann را می خوانم و در ظرف سه دقیقه به خواب می رود شاید بخاطر صدای من است نمی دانم ولی خیلی لذت بخش است.
با احتساب این ماه جدید هنوز الکساندر میک پسرتان خیلی کوچک است. چه چیزی برای شما مهم است که او در اینده بتواند انجام دهد و به چه چیز باید اعتقاد داشته باشد؟ توماس : او باید چیزی را انجام دهد که دوست دارد و استعدادش را در ان می بیند و نه ان چیزی را که پدر و مادر یا اطرافیانش در او می بینند. واقعا برای من مشکل است که خیلی ها فکر می کنند پسر من باید کار موسیقی بکند یا استعداد هنری داشته باشد. من این را به عنوان یک فشار می بینم که او نمی تواند و نباید ان را تحمل کند. او باید در تصمیم گیری خود ازاد باشد و اگر بگوید : من این کار را کاملا متفاوت انجام می دهم و من این کار را خوب انجام می دهم این درست است.
او ممکن است که بخواهد مکانیک اتومبیل شود. ایا از نظر شما اشکالی ندارد.؟ توماس : اگر او زندگی اش را در این می بیند که پیچ ها را بپیچاند و روغن موتور را به وسیله ی انگشت بیرون بیاورد و اگر بگوید :"این زندگی من است" و وقتی که او در این زمینه علاقه و اشتیاق داشته باشد پس به نظر من او باید همین باشد. خیلی از بچه ه این مشکل را دارند که والدینشان ارزوها ایده ها و فانتزی های زیادی در انها قرار می دهند. خود من این احساس را ندارم که رویاهایم را به وسیله بچه هایم تحقق ببخشم. من همه چیز را به دست اورده ام حتی بیشتر از انچه که به نظر می رسد به عنوان ان چیزی که می خواستم اصولا در زندگی ام به دست بیاورم. بنابراین من از این گفته حمایت نمی کنم که پسرم باید رویاهای من را به واقعیت تبدیل کند.
ایا این یک امتیاز برای اشخاص معروف و شناخته شده نیست؟ توماس : این به عنوان یک عامل برای خیلی ها شاید نقشی داشته باشد. وقتی بچه ی یک فرد مشهور و شناخته شده این چنین بزرگ شود و بار بیاید که خودش را در علایق مردم و بر طبق ان قرار دهد. این اصلا یک امتیاز مثبت نیست.
واقعا این یک عیب است. شما می خواستید چه کاره شوید وقتی که بچه بودید؟ توماس : خواننده
پس خیلی زود مشخص شده بود. شما ان وقت ها هم به عنوان یک کودک در رقابت هایی برنده شدید و خیلی کارهای دیگر انجام دادید. توماس : من همیشه این ارزو را داشتم که در مقابل تماشاچیان قرار بگیرم و برای اولین بار در هفت سالگی روی سن ایستادم. ان وقت ها در هفت سالگی نمی توانستم معلوم کنم که می خواهم خواننده شوم و یک روزی البوم خواهم داشت. از این چیزها مطلع نبودم.
چه موقع برای اولین بار احساس کردید که واقعا می خواهید ممتاز شوید؟ توماس : احساس خواستن این موضوع که واقعا فوق العاده شوم وجود نداشت. ارزوی معروف شدن را در 15-14 سالگی احساس کردم. اما این واقعا ممتاز باشم کاملا برایم بیگانه است.
چه کاری را والدین شما واقعا خوب انجام دادند که شما بگویید من این را تا به امروز به یاد دارم؟ توماس : انها مرا پای بند به سنت ها و سنتی بار اوردند.
منظورتان از سنتی چیست ؟ توماس : احترام گذار .. احترام در مقابل والدین احترام در برابر دنیا انها این کار را خوب انجام دادند.
ایا شما هم سنت ها را انجام می دادید مثلا رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه؟ توماس : بله. رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه وجود داشت. ولی با این سنت ها به هر حال وقتی ادم به سن بلوغ می رسد و صبح های یکشنبه باید تا ساعت 12 بخوابد زیرا تا ساعت 4 صبح در بیرون از خانه بوده اینها تضاد های نرمال و طبیعی هستند که پیش می ایند. در هر حال والدین من ارزشهایی را به من اموختند. مثل اینکه ادم باید با دیگران برخورد داشته باشد. چیزی که مهم نیست این است که چه چیزی با اهمیت است و چه چیزی نیست تا باعث شود که مسایل و وسایل عادی اهمیت پیدا کند. انها به من اموختند که گرمای قلب ها چیز خوبی است. بنابراین من بسیار از والدینم متشکر هستم.
برای مردم اشتی شما با دیتر بوهلن یک رویداد بزرگ بود. این واقعه یک به هم پیوستن دوباره بود که در تلویزیون به عنوان یک جور مراسم نشان داده شد. این امر باعث شد بعضی ها به فکر فرو روند که اشتی کردن ممکن است. شما چطور این موضوع را می بینید.؟ توماس : اشتی کردن همیشه ممکن است !
برای شما شخصا چگونه بود؟ ایا بوهلن قبلا دوست شما بود و شما مجددا یک دوست را یافتید؟ توماس : نه اصلا. ما باید یک مفهوم دیگر برای دوستی پیدا کنیم. دوستی یک مفهوم فوق العاده ارزشمند است. و من در زندگی ام فقط دو یا سه دارم نه بیشتر.
و چنین دوستی چه خصوصیاتی دارد ؟ توماس : یک دوست باید همراه و همگام در میان سختی ها و راحتی ها باشد. یک دوست باید بتواند با یک خنده اما بیشتر از یک گریه همراه باشد. در جمع دوستان به این معنی است که : وقتی که دیگری یک جنایتی را مرتکب می شود من او را زیر تختم پنهان می کنم. یعنی برای یک شخص "انجا" باشی و حضور داشته باشی و نه اینکه فقط بگویی : امروز عصر دوست دارم به یک رستوران بروم تا با یک نفر حرف های مزخرف و بی معنی بزنم. ادم باید در کنار شخصی حضور داشته باشد وقتی که ان شخص مشکل دارد. این خیلی مهم است. اشخاصی که می خواهند با من جشن بگیرند و شادی کنند در گوشه هر خیابانی پیدا می کنم. اما اگر من بگویم : من یک مشکل جدی دارم !! ایا حاضرند به من گوش کنند ؟ بعد ناگهان یک گروه خیلی معدود اطرافم می بینم. اما دوستان چنین وقتی باقی می مانند. این خیلی مهم است. دیتر و من هیچ وقت خیلی احساس وابستگی به هم نداشتیم این شاید تا حدی به تفاوت سنی ما بستگی داشته باشد. برای ما واقعا یک دوستی شغلی وجود داشت که این هم ممکن است.
شما الان 40 ساله هستید. در اشتوتگارت گفته می شود به این سن تعلیق می گویند وقتی که ادم عاقل می شود. در مورد پیر تر شدن این موضوع چگونه است؟ یا اینکه ایا جوانی پویایی تناسب و همه چیزهایی که شما تجسم می کنید به ان تعلق دارد؟ ایا شما از پیرتر شدن می ترسید؟ توماس : نه اصلا من روز تولد 40 سالگی ام را شدید تر از قبل جشن می گیرم و من دیگر نمی خواهم جوان باشم.
چرا نه ؟ توماس : من نمی خواهم دوباره مجبور باشم همه چیز را تجربه کنم یا بچشم. علاقه ای به این موضوع ندارم که تجربیات زندگی ام را یک بار دیگر انجام بدهم. من هرگز نمی خواهم دوباره در مدرسه بنشینم اگر چه در مدرسه هیچ مشکلی نداشتم. وقتی که من الان گذشته ام را مرور می کنم و می بینم که خیلی از معلم ها به طور ناگواری سخت گیر بودند که باید به بچه های ما درس بدهند به نظر من این خیلی بی رحمانه است. به طرزی باور نکردنی معام های زیادی وجود دارند که خودشان را خیلی مهم می دانند. به خاطر اینکه ناگهان قدرتی به دست اورده اند که می توانند یک جوری روی سر بچه ها و جوانان اعمال کنند و انگشت های انها را بالا نگه دارند. همچنین من نمی خواهم دیگر 24-22 ساله باشم. در این سنین یک طوفان و نیروی درونی وجود دارد که ادم باید خودش ان را پیدا کند. امروز من دقیقا می دانم که کجا قرار دارم. مزیت پیرتر شدن (من نمی گویم پیر شدن) دانستن این مطلب است که شخص چه کاری می تواند انجام دهد و چه کاری نمی تواند. اگر اشخاص بتوانند مرزها را مشخص کنند این مهم ترین عامل است.
مرزهای شما کجا قرار دارند؟ توماس : دیگر این جوانی دیوانه وار را نداشته باشم. این صفت جوانی است که بسیار هم مهم است. اما من دیگر نمی خواهم این قدر دیوانه باشم و بگویم من خودم می توانم همه چیز را تجربه کنم. نه! من می خواهم مسئولیت داشته باشم و این مسئولیت را با علاقه می پذیرم. با دوی 100 متر مطمئنا نمی توانم در شرایط 18 سالگی باقی بمانم . به علاوه من اصلا خودم را پیر احساس نمی کنم.
ایا می توانید یک زندگی پس از مرگ را تصور کنید؟ توماس : بله
چه تصوری در این رابطه دارید؟ توماس : نمی دانم . من دوباره به شکل رنگین کمان بر نمی گردم. این را می دانم . من عقیده ندارم که ما دوباره به شکل حیوانات متولد می شویم. باید به روشنی تفکیک کرد : ما یک روح داریم پس یک انرژی داریم و یک جسم که هم اکنون داریم. این انرژی روحی به زندگی ادامه می دهد در یک فرم و صورتی خاص برای همیشه. ولی نه به صورت یک کرم خاکی !!!
چه طور شما به ابن عقیده و باور رسیدید؟ ایا این از این ایمان بچگی تان سرچشمه می گیرید و تا امروز به این شکل توسعه پیدا کرده است؟ توماس : نه. من خیلی خودم را با مسائل رمز الود (ایزوتریک) سرگرم کردم. این مسائل برای خیلی از ادم ها یک نوع فرقه مذهبی جدید را تشکیل می دهد. من چنین احساسی ندارم. ایزوتریک برای من یک جور یافتن خود است و در واقع به معنی کسب کردن نیرو از ارامش از رضایت خاطر است برای پیدا کردن خود. من عقیده دارم که بعد از این هم به همین صورت ادامه یابد. من اغلب با مردم بحث هایی در این باره می کنم . بسیاری می خندند و می گویند. :"خب! بگذار این طوری تصور کنیم." من هم جواب می دهم :"ما به یک پایه و اساس و به یک نقطه هصلی باید برسیم. تا وقتی که تو نتوانی به من ثابت کنی که زندگی بعد از مرگ وجود ندارد و من هم نتوانم خلاف ان را ثابت کنم خوب به هر حال ما در همان نقطه ای قرار می گیریم که هم اکنون هستیم . این اشخاص سریعا ساکت می شوند. چون ناگهان چیزی برای گفتن ندارند. نمی شود مخالف این موضوع بحث کرد. خیلی ساده بگویم این یک عقیده است. یک ایمان است و ایمان انبوهی از طرق شناخته شده را پاسخ می دهد.
و ایا این از اعماق وجود می اید؟ توماس : همین طور است.
تصور شما از نظر خصلت مسیحی تان چیست ؟ توماس : در انرژی های مثبت.
که همه جا حضور دارد؟ یک مسئله شخصی؟ توماس : اگر ادم بخواهد ان را ببیند همه جا هست.
می توانید با خدا صحبت کنید؟ می توانید به سویش دعا کنید؟ توماس : بله. اما نه در معنای کلیسایی. فقط یک گفت و گوی ساده انجام می دهم. خیلی ساده چیزی را که برایم حقیقت دارد می گویم. مثل وقتی در پیش از ظهر مجله صبح را می بینم و خیلی ساده می گویم : خدای عزیز چرا اجازه دادی جنگ عراق اتفاق بیفتد؟ فقط چرا ؟ و به شکلی دیگر : متشکرم خدای عزیز که این امکان را برایم به وجود اوردی که اجازه تجربه چیزی را داشته باشم یا اینکه چیزی به خوبی و خوشی به پایان برسد. خیلی ساده نه بیش از حد محترمانه بلکه فقط محترمانه مثل یک همکار.
پس خدا کسی است که در همه جا حضور دارد. حتی اگر نتوان او را دید و انسان می تواند هر زمان که مایل باشد با او درد دل و صحبت کند؟ توماس : و اینکه من اجازه دارم انتقاد کنم. وقت هایی که می پرسم چرا گذاشتی چنین چیزی اتفاق بیفتد و چرا جلویش را نگرفتی. لطفا برای من توضیح بده من همین را نمی فهمم! این طرز اطاعت که هر چیزی که تو انجام می دهی درست است. به نظر من کمی نامفهوم و مبهم است. یک اعتراض یا عدم تفاهم هم باید بتوانم اظهار کنم که به نظر من خیلی مهم است. و اگر خدا نمی تواند ان را تحمل کند خودش مقصر است.
ایا این احساس را دارید که پاسخی دریافت کنید؟ توماس : نه به صورت مستقیم.
شاید به شکل اگاهی؟ توماس : بله در اگاهی هایی که من خودم باید بیابم. اگاهی هایی که ناگهان در جایی پیدا می کنم. ادم باید برای ان هم امادگی داشته باشد. وقتی که من خیلی تحت فشار و استرس هستم. از نظر روحی یا خصوصی پس من طول موجی ندارم و اماده هم نیستم که این اگاهی را دریافت کنم.
نوشته شده توسط بنیامین در Thu 14 Sep 2006 و ساعت 4:4 PM
Thomas Anders Und Band Zweibr cken
توماس آندرس و گروهش کنسرت در جشن شهری در Zweibrücken
"بهترین در آخر"- شاید برگزارکنندگان جشن شهری Zweibrücken هم این فکر را کرده اند وقتی که با توماس و گروهش برای یک کنسرت 90 دقیقه ای در یکشنبه 3.7.2006 قرار گذاشتند. اگرچه Zweibrücken خیلی هم به ما نزدیک نبود، ما بسیار خوشحال شدیم که باز هم می توانیم کنسرتی از توماس آندرس را ببینیم. بنابراین با خوشحالی فراوان برنامه آخر هفته مشترکمان را برنامه ریزی کردیم. از قبل هم می شد فهمید که این آخر هفته ما با وجودی که زیبا خواهد بود، اما یقینا همراه با سختی و فشار است. پس از چندین هفته گرما در آلمان، خودمان را از نظر روحی و جسمی برای سفر وحشتناک 6 ساعته ای در اتومبیل فاقد کولر آماده کردیم. پس از اینکه Yvette و من در روز شنبه نزد Astrid در هانوفر رفتیم، در صبح روز یکشنبه مجهز با یخدان، یخ و بطری های آب به سمت Zweibrücken راه افتادیم. با وجود گرما، هوا به نظر می رسید که با ما کنار آمده است، آسمان ابری بود که 550 کیلومتر رانندگی را یقینا قابل تحمل می کرد. به Zweibrücken که رسیدیم فورا چمدان هایمان را به هتل بردیم و به جست و جوی میدان الکساندر (Alexanderplatz) پرداختیم تا اطراف را بشناسیم. آنجا هم فورا آشنایان زیادی را دیدیم که احتمالا تفکراتی مثل ما داشتند. پس از کمی حال و احوال و تغذیه اندک، خداحافظی کردیم و به هتل رفتیم تا برای تست صدا که در ساعت 18 آغاز می شد، استراحت کنیم و شاداب شویم. کمی قبل از ساعت 18 دوباره آماده شدیم و به سمت میدان الکساندر رفتیم. تیرگی ترسناک آسمان باعث شد که با احتیاط سقف اتومبیل را ببندیم. و چند لحظه بعد فهمیدیم که ایده بدی هم نبود. باران به شدت شروع به باریدن کرد و ما زیر یک درخت پناه گرفتیم. فقط چند لحظه بعد صاعقه زد و آسمان غرید و ما زیر یک پارکینگ سقف دار پناه گرفتیم. وقتی نخستین اشعه های خورشید به پیاده رو تابید و سقف ها جمع شدند، دیگر به نظرمان جالب نبود و برای تجهیزات روی سن نگران بودیم. 7 هفته گرمای کشنده و بدون حتی یک قطره باران و دقیقا همین حالا...!!!! کم کم ساعت 18:30 شد. در وقفه ای که از باران ایجاد شد، سریعا به سمت سن رفتیم که اکنون خیس آب شده بود و آخیم و دیگر نوازندگان هم آنجا بودند و سازهایشان را تست می کردند و آنها را می نواختند. باز هم چهره های آشنای بسیاری را دیدیم که همه با موفقیت کم یا زیاد تلاش می کردند زیر یکی از چترها، از باران خود را حفظ کنند. کمی بعد Tammy، Alexa و توماس هم آمدند و برای همین آواز به بهترین نحو ممکن انجام شد. در ابتدا هر دو دخترها آنجا بودند و کمی طول کشید تا متخصص صدا و خودشان راضی شدند. بعد نوبت توماس شد و در کوتاه ترین زمان صدای "متشکرم" بلندی از طرف Timo Müller که مسئول صدا بود شنیده شد. که توماس هم خیلی خوشحال گفت: " یعنی چه متشکرم؟ بقیه همگی 30 دقیقه اینجا خواندند و من باید بعد از 30 ثانیه دست نگه دارم......" تست صدا تقریبا طولانی شد، چون اجرا همیشه هم ایده آل نبود. گاهی خواننده ها یا نوازنده صدایی از گوشی ها نمی شنیدند و گاهی یک یا چند عدد از سازها صدایشان خیلی یواش یا خیلی بلند بود. وقت تنگ بود اما با این حال استرس های غیر قابل چشم پوشی به توماس و آخیم فشار می آوردند. آنجا خبر های نه خیلی جدی هم برای مقابله و قطع رابطه دوستی وجود داشت. خیلی خندیدیم وقتی دعواهای لفظی بین این دو رد و بدل شد. آخیم:" من می توانم گیتار بیشتر و توماس کمتری استفاده کنم... من که چیزی نگفتم... این پایان یک دوستی خوب بود..." توماس: "... این پایان شغل تو خواهد بود.... ها ها..." یا توماس خطاب به متخصص صدا: " نه فقط این قدر میلی متری آقای مولر... می توان این پیچ را هم 2 تا 3 میلی متر هنگام اجرای آهنگ حرکت داد، سوت نخواهد کشید!" حدود ساعت 20 به نظر رسید که بالاخره همه چیز جور است. توماس و افرادش برای :بهترین های" گروه جا باز کردند، که اینها می بایست از ابتدای کنسرت بنوازند. از آن جا که این کار تازه می بایست در ساعت 22 آغاز گردد، رفتیم چیزی خوردیم و دقیقا راس ساعت برای آغاز کنسرت در جلوی سن قرار گرفتیم. درست در ابتدای کنسرت A Foggy Day و Arthur’s Theme را شنیدیم. برای کسانی که در هیچ کدام از سه Showcase حضور نداشتند این آهنگ ناآشنا بود، چون اصلیت این آهنگ به قبل از زمان ما می رسد- به سال 1937. بعد توماس با تماشاچیان احوال پرسی کرد و خیلی خوشحال بود که باران بند آمده است: " عصر به خیر Zweibrücken ! حال همگی خوب است؟ خدا را شکر هوا دست نگه داشت. من امروز بعد از ظهر سکته کردم و فکر کردم که حالا چه باید بکنیم؟ این همه چتر به یکباره... خوشحالم که شما اینجایید و خوشحالم که ما هم اینجاییم. مدام سوال می شود که توماس آندرس برای این بعدازظهر چه خواهد آورد؟ و من فقط یک چیز می توانم بگویم:" من یک اجرای منتخب خواهم داشت، یعنی آهنگ های بسیار بسیار زیادی و یقینا مدرن تاکینگ هم در این بین خواهد بود، هیچ سوالی هم در بین نیست!!! مدرن تاکینگ متعلق به من است، مثل قلبم. من عاشق مدرن تاکینگ هستم، ما کار فوق العاده ای داشتیم. یعنی آهنگ های بسیاری خواهند بود، ترانه های مختلف و من امیدوارم که مردم هم دقیقا آن را احساس کنند، البته این امیدواری همیشه هنگامی که مخصوصا برنامه ای برای بعدازظهر تدارک دیده شده خیلی سخت خواهد بود. یک چیز دیگر را هم باید بگویم: من امروز با نوازندگانی فوق العاده اینجا روی سن هستم، افرادی فوق العاده.... اما اگر بخواهم آنها را معرفی کنم، برنامه باز هم به تعویق خواهد افتاد چون برخی از آنان کارهای مجزای دیگری هم داشته اند."
بعد از Some People باز هم توماس با تماشاچیان صحبت کرد: "نمی دانم شما هم همین حس را دارید یا نه. گاهی روزهایی هستند که در آن همه چیز بسیار عالی پیش می رود... آدم صبح از خواب بر می خیزد، خورشید می تابد و آدم فکر می کند:" دیگر بهتر از این نمی تواند اتفاق بیفتد!" روزهایی وجود دارند که آدم خوشحال می شود عصر ها به خانه بیاید تا شاید با زنش، با شوهرش یا با خانواده اش بعدازظهری زیبا را بگذراند و پیش خودش فکر می کند:" چه روز زیبایی". بعد از آهنگ توماس برای ما توضیح داد:" من باید مطلبی را درباره این آهنگ بگویم، چون این آهنگ اصلا وجود ندارد... چه حرف احمقانه ای... مسلم است که این آهنگ وجود دارد ;-) من 4-5 هفته قبل آن را به عنوان هدیه دریافت کردم، آن هم از طرف Volcan (از طرف Orange Blue) که در صندوق پستی من بود. Volcan با من تماس گرفت و گفت:" من آهنگ فوق العاده ای دارم!" بله، و به نظر من خیلی عالی بود که ما آن را برای امروز حاضر کردیم و امیدوارم که برای همه شما یک "بعد از ظهر زیبا" باشد. در قسمت ابتدایی کنسرت توماس و گروهش بیشتر آهنگ های آلبوم جدید Songs Forever را اجرا کردند. طرفداران دو آتیشه توماس مسلما می دانستند چه آهنگی در پی خواهد آمد وقتی که این معرفی را شنیدند:" در آلبوم من آهنگی هست که خیلی برایم مهم است. نمی دانم شما چه حسی دارید وقتی که آدم این طور در خانه باشد؟ واقعا چند بار نزد شریک زندگی اش می رود و از صمیم قلب به او می گوید:" تو مهم ترین چیزی هستی که من دارم." من خودم این طور حس می کنم، وقتی که آدم از در خانه خارج می شود... کلید را جلوی کمد می گیرد و می گوید:" خداحافظ عزیزم...." ...و تق، در بسته می شود. اما واقعا آدم چند بار آگاهانه می گوید: "تو در تمام زندگی ام بزرگترین نعمت هستی." این آهنگ هم در همین باره است. سپس نخستین طنین های Have I Told You Lately به گوش رسید. همزمان با این آهنگ های آرام مثل Have I Told You Lately یا For Your Eyes Only نور شمع در میان جمعیت تابیده شد و می شد علاوه بر صدای توماس از توانایی اعضای گروه در آرامش کامل لذت برد. از آنجا که آهنگ به جز سازهای زهی آن به صورت زنده اجرا می شد، توماس هم فضای کافی برای مانور کردن داشت. در طول کنسرت توماس اعضای گروهش را معرفی کرد. درباره Tammy و Alexa که خواننده های بک گراند بودند، سورپریز خاصی وجود داشت. در خلال برنامه توماس جای خودش را به دختران داد به طوری که هر یک از آنها توانستند آهنگ خودشان را اجرا کنند. Tammy به عنوان اولین نفر، آهنگش Ich wär gern frei را اجرا کرد. متن این آهنگ را خودش نوشته بود و آهنگ آن هم مثل آلبوم توماس کار Achim Brochhausen بود. فقط حیف که در اوایل کار نمی شد صدای Tammy را خوب شنید. از قبل هم مشکلاتی با صدا وجود داشت، که باید آن را ناشی از میمیک و حرکات دست برخی از اعضای گروه دانست. اینکه آیا مشکل از متخصص صدا بود یا مرطوب بودن وسایل نمی دانیم ولی هر چه باشد برنامه زنده، زنده است!! Alexa برای آهنگش Laß mich gehn (خودش متن آن را گفته و آهنگسازی کرده بود) پشت کیبرد قرار گرفت و از طرف تماشاچیان با تشویق فراوانی روبرو شد. در قسمت دوم کنسرت چیزی وجود داشت که طرفداران از زمان مدرن تاکینگ همیشه آرزوی آن را داشتند. Hit شماره یک مدرن تاکینگ، زنده و در قالبی کاملا جدید اجرا شد. حتی برای طرفداران دو اتیشه MT هم سخت بود که آهنگ را بشناسند. سوای واقعیت، که این آهنگ را به شدت با دست زدن همراهی می کردند و با آن می رقصیدند، شنیدن آن بسیار لذت بخش بود که از یک آهنگ قدیمی شناخته شده چه چیزی می توان درآورد و چه تاثیر مثبتی یک گروه اجرای زنده با خود به همراه می آورد. این فقط به خاطر موسیقی گروه نبود، بلکه موسیقی بود که زنده بود. وقتی توماس بعد از Cheri Cheri Lady 2006 سن را ترک کرد تا مدتی طولانی تماشاچیان آمادگی رفتن او را نداشتند. با فریادهای بلند تقاضای آهنگ اضافی نمودند. با Volare و Jump Jumo Boogie حال و هوا دوباره بازگشت و دیگر کسی سر جایش بند نبود. همراه با آهنگ Boogi توماس چنان روی سن می چرخید که برای ما واقعا دشوار بود که رقص او را با تکنیک های عکاسی بگیریم. از آن جایی که این فقط مشکل ما نبود، می توانستیم از اطراف بشنویم " می شود یک نفر جلوی این مرد را بگیرد!" یا " دفعه بعد با خودم چسب فوری می آورم!" ;-) بعد از آهنگ توماس گفت:" خدای من... امروز ظهر با این گرما... آدم بیهوش می شود. خب، همان طور که شما هم دیدید... خیلی لذت بردیم که با این مردم و نوازندگان عالی کار کردیم. امیدوارم که شما هم امروز شاد شده باشید و یک آهنگ خیلی زیبا هست که کمی بیان کننده احساس من است و دلم می خواهد آن را برایتان بخوانم. و حالا..... Can't Smile Without You " با یک ورژن فوق العاده از کلاسیک Barry Manilow توماس بعد از 1.5 ساعت از تماشاچیان Zweibrücken خداحافظی کرد، اما بعد از اینکه او روی سن بود، دیگر جشن بعدازظهر نبود. در عرض چند دقیقه توده ای از مردم در مقابل ورودی پشت صحنه شکل گرفت. مردم عکس و امضا از توماس می خواستند و او اگرچه ساعت از 1 شب گذشته بود، وقت کافی گذاشت. بعد از اینکه بالاخره توماس توانست هتل خود را بیابد، سازها و میکروفن ها روی سن بسته بندی شدند. ما با چند نفری از مردم درباره کنسرت صحبت کردیم و خیلی دیر (یا بهتر اینکه بگویم خیلی زود) به خواب رفتیم. قبل از آن حادثه ای ناخوشایند رخ داد وقتی که می خواستیم ماشین را از پارک دربیاوریم، پدال گاز در آمد. به خاطر رفتگرهای فعال Zweibrücken که حوالی ساعت 5:30 خیابان ها و گذرها را تمیز می کردند، نتوانستیم در آن شب خیلی بخوابیم. اما به لطف ADAC [سازمانی در آلمان برای کمک به رانندگان] توانستیم حوالی ظهر تقریبا سرحال به سمت خانه برویم. نقد آخر برای ما: کنسرت Zweibrücken کنسرتی واقعا عالی بود که می تواند باز هم در آلمان در آینده برگزار شود!!! اگرچه تماشاچیان خیلی زیادی مثل زمان MT نیامده بودند ( که البته نمی توان این دو را با هم مقایسه کرد) ولی از نظر کیفیت موسیقی، بسیار زیباتر از موسیقی با سیاهی لشگر فراوان بود. با وجود برخی از مشکلات صدا، حس می شد که گروه با هم تناسب دارد و هر کس می تواند کاری بکند و به دیگران هم اعتماد کند. چشم یا بهتر بگوییم گوش همگی Achim Brochhausen بود. وقتی که ما می دیدیم چطور او نوازندگان را زیر نظر دارد یا کار توماس را بررسی می کند، دلمان می خواست یکبار ما هم در استودیو آنها را یواشکی زیر نظر می گرفتیم.
نوشته شده توسط بنیامین در Sun 3 Sep 2006 و ساعت 12:36 PM
Die ganze Wahrheit über die Trennung von Estefania und Dieter Bohlen
سلام به خاطر اینکه خبر جدایی دیتر خیلی داغ بود، با اینکه یه گزارش از توماس آماده کرده بودم، ولی دیدم این یکی بهتره. البته من حدود 4-5 تا مطلب از روزنامه BILD خوندم، ولی چون این یکی به نظرم بهتر و کامل تر از بقیه اومد، این رو می گذارم. امیدوارم خوشتون بیاد.
SIE verließ IHN حقایق محض در مورد جدایی استفانیا و دیتر بوهلن استفانیا او را ترک کرد
هامبورگ/ مالورکا ... عشق آنها پس از پنج سال و نیم از هم گسست. دیتر بوهلن (۵۲ ساله) و استفانیا کوستر (Estefania Küster) (۲۷ ساله) - همه چیز بین آنها تمام شد!
این پایان یک داستان عاشقانه میان خواننده پاپ میلیونر و دوست دختر جوانش است. اما چه چیز رابطه میان آنها را از بین برد؟ و کدامیک از آنها این رابطه را به اتمام رساند؟
حالا تمام حقایق کشف می گردد : استفانیا از بوهلن جدا شد. او رفت. استفانیا او را ترک کرد. تا الان بوهلن این قضیه را خیلی خوب مخفی کرد. از شش هفته پیش، ستاره پاپ مشغول تفریح و خوش گذرانی در مالورکا است. او دائما در عکس هایی با زن های جدید دیده شده، در کنار ساحل، در دریا یا در دیسکو. و اگر در مورد شایعات جدایی از او سوال شود، دیتر بوهلن با پوست برنزه شده اش فقط می گوید : "همه اینها کاملا مزخرف است." استفانیا در مورد تمام اینها سکوت کرده است.
یک منبع مورد اعتماد:" استفانیا جنجال یا رسوایی نمی خواهد. او می خواهد از پسرشان موریس کاسیان (Maurice Cassian) (یک ساله) مراقبت کند."
در خانه ای در هامبورگ استفانیا با عشق فراوان از پسر کوچکش مراقبت می کند و زندگی جدیدی را برای خود ساخته است - بدون ستاره پاپ. قانون جدایی مخفیانه بوهلن:
زن زیبای اهل آمریکای جنوبی، آخر ماه می از ویلای دیتر بوهلن در Tötensen به هامبورگ نقل مکان نمود. و هنگامی که در ۹ ژوئن، بازی افتتاحیه جام جهانی آغاز شد، بدون جلب توجه اثاثیه خود را از آنجا آورد.
یکی از افراد مورد اعتماد این خانواده : "استفانیا تصمیم خود را راحت نگرفت. او مدتها با خودش کلنجار رفت، قبل از اینکه از بوهلن جدا شود." بحران عشق در خانه بوهلن - بحران مدام شدید تر می شد. زمستان گذشته پدر استفانیا خانه ای در هامبورگ برای دخترش اجاره کرد، تا در صورت جدایی بتواند فورا با پسر کوچکش به آنجا اسباب کشی کند. آخر می بالاخره اتفاق افتاد. استفانیا ویلای بوهلن را ترک کرد، به خانه ای سه اتاقه در نزدیکی Elbe نقل مکان کرد. او در آنجا برای خودش و پسرش با عشق فراوان خانه ای جدید برپا کرد. حالا استفانیا بعد از سه ماه از تصمیم به جدایی اش از بوهلن چه احساسی دارد؟ یکی از آشنایان مورد اعتماد : "وضعیت او خوب و مناسب است. او پسری فوق العاده دارد و از او انرژی و قدرت فراوانی کسب می کند." مدتها به نظر می رسید استفانیا و دیتر زوج کاملی هستند. بوهلن ناآرام که سالها مشغول عشق بازی های شبانه بود، در کنار او آرامش پیدا کرد. او به بوهلن اطمینان داد و بوهلن توانست با Deutschland sucht den Superstar بازگشت شگفت انگیزی داشته باشد. دیتر بوهلن دائما عنوان می کرد : استفانیا زن زندگی من است. او همیشه می گفت که می خواهد با استفانیا ازدواج کند و آرزو می کند با هم بچه های زیادی داشته باشند. اما وقتی استفانیا باردار شد، شکست مهم و بزرگ رخ داد. این اتفاق در می ۲۰۰۵ افتاد. استفانیا ۸ ماهه بود که دیتر با دوستانش به تنهایی به مالورکا رفت. در یک کلوپ شبانه دیتر به شدت با یک زن جوان عشق بازی کرد و او را بوسید. ماجرای عشق بازی دیسکوی وی لو رفت، چون در آنجا از وی عکس گرفته شده بود. در ملا عام استفانیا کلمه بدی به دیترش نگفت. اما شواهد و عکس هایی وجود داشت که استفانیای باردار را به شدت از نظر روحی و عاطفی رنجاند. همان فرد مورد اعتماد می گوید : "یقینا این قضیه استفانیا را خیلی رنجاند، چون او آدمی نیست که از روی احساسات و ناگهانی تصمیمی بگیرد. او نسبت به کودک به دنیا نیامده خود نیز احساس مسئولیت می کرد." خب، چنین شکستن یک اعتماد زخمهایی را به جای گذاشت. آنها زخم هایی بودند که دیگر هرگز به صورت کامل التیام نمی یافتند. همان شخص آشنا درباره ماجرای عشقی مالورکا : "استفانیا در طی ماهها فهمید که این عشق دیگر برای یک زندگی مشترک کافی نیست." و آن طور که دوستان و خانواده اش می گویند، وقتی استفانیا تصمیمی بگیرد بر سر آن خواهد ایستاد. او اندامی ظریف، اما کاراکتری قوی دارد. صداقت و وفاداری برای او ارزش هایی مهم هستند.
و حالا ادامه کار چه می شود؟ یکی از دوستان صمیمی می گوید : "جدایی آنها قطعی است. در ۷ جولای دیتر و استفانیا نخستین جشن تولد پسرشان را با هم جشن گرفتند، اما از وقتی که دیتر در مالورکاست، آنها کوچکترین ارتباط و یا تماسی با هم ندارند." استفانیا یک چیز را به هیچ وجه نمی خواهد : که جدایی اش از بوهلن در یک دعوا خاتمه پیدا کند. شخص مورد اطمینان آنها می گوید : "استفانیا و دیتر، پدر و مادر موریس کاسیان باقی خواهند ماند. تنها به خاطر پسرش، استفانیا خواهان یک جدایی آرام است." دیتر بوهلن و استفانیا نمی خواهند درمورد عشق تمام شده شان حرف بزنند. شاید در حال حاضر نزدیک بودن به بچه، بزرگترین نقطه مشترک آنهاست.